شهيد محمد مهدی آفرند از سن 15 سالگي (در سال1360( در دفاع مقدس شركت نمود و در عملياتهاي متفاوت در لشكر ثارالله از جمله بيت المقدس ـ خيبر - والفجر1 ـ والفجر3 ـ والفجر8 ـ كربلاي1 ndash; كربلاي 4 ـ حضور داشت و سرانجام در عمليات كربلاي5 به كوي معشوق ...
یک نفر را دیدم که افتاده بود. سه تا موشک تو کوله اش بود. موشکها منفجر شده و به هوا می پریدند. رسیدم بالای جنازه. دستم را روی شکمش گذاشتم دستم فرو رفت. به صورتش دست زدم، سوخته بود. او را شناختم. علی عرب بود. گفتم : علی تویی؟ در ...
چه كسي می داند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه كسي می داند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟
كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش ...
چه بگويم! خرمشهر يا خونین شهر! شهري در آسمان، شهري سبز اما به قدمت سرخي خون بيگناهان،سرخ!
صورت خرمشهر هنوز از زخم هایی كه از جنگ برداشته بود، چاك چاك بود.
كم نيستند ساختمان هایی كه يك وجب از پپیکره اش را پيدا نمی کنی كه تركشي به آن اصابت نكرده ...
خرمشهر شقايقي خون رنگ است كه داغ جنگ بر سينه دارد.... داغ شهادت.
ويرانه هاي شهر را قفسي در هم شكسته بدان كه راه به آزادي پرندگان روح گشوده است تا بال در فضاي شهر آسماني خرمشهر باز كنند، زندگي زيباست، سلامت تن زيباست، اما پرنده عشق، تن را قفسي مي ...
خرمشهر سرزمین خرمی است که سرچشمه طراوت همیشگی اش، سرخی شبنم گونه قطرات خون است.
خرمشهر سرزمین صبوری است که سنگفرش خیابان هایش به سرخی خون سرو قامتان دلیر میهن رنگین شده است
...
مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود كه ميzwnj;تپيد و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود. آن زمانی که خرمشهر به اشغال متجاوزان درzwnj;آمد و مردم مجبور شدند به سوي شط خرمشهر كوچ كنند باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزوهايي بود كه جز در پازپسzwnj;گيري شهر برآورده نميzwnj;شد. ...
شهيد رجايي كه در آن جلسه حضور داشت با خانه ما تماس گرفت و به من گفت كه به جهان آرا بگويم بني صدر تجهيزات نخواهد داد، با اين كه امام تاكيد كرده بود كه بفرستيد؛ تجهيزات نخواهد آمد و با توكل به خدا بجنگيد.
این مصاحبه در یکی از روزهاي ...
شهيد رجايي كه در آن جلسه حضور داشت با خانه ما تماس گرفت و به من گفت كه به جهان آرا بگويم بني صدر تجهيزات نخواهد داد، با اين كه امام تاكيد كرده بود كه بفرستيد؛ تجهيزات نخواهد آمد و با توكل به خدا بجنگيد.
این مصاحبه در یکی از روزهاي ...
شهيد رجايي كه در آن جلسه حضور داشت با خانه ما تماس گرفت و به من گفت كه به جهان آرا بگويم بني صدر تجهيزات نخواهد داد، با اين كه امام تاكيد كرده بود كه بفرستيد؛ تجهيزات نخواهد آمد و با توكل به خدا بجنگيد.
این مصاحبه در یکی از روزهاي ...
شهيد رجايي كه در آن جلسه حضور داشت با خانه ما تماس گرفت و به من گفت كه به جهان آرا بگويم بني صدر تجهيزات نخواهد داد، با اين كه امام تاكيد كرده بود كه بفرستيد؛ تجهيزات نخواهد آمد و با توكل به خدا بجنگيد.
این مصاحبه در یکی از روزهاي ...
شهيد رجايي كه در آن جلسه حضور داشت با خانه ما تماس گرفت و به من گفت كه به جهان آرا بگويم بني صدر تجهيزات نخواهد داد، با اين كه امام تاكيد كرده بود كه بفرستيد؛ تجهيزات نخواهد آمد و با توكل به خدا بجنگيد.
این مصاحبه در یکی از روزهاي ...
مرحله اول عملیات نصر 4 در تاریخ 66/3/31 در ساعت 2 بامداد با رمز مبارك یا امام جعفرصادق (ع) و با اهداف آزادسازی شهر ماووت عراق و ارتفاعات منطقه آغاز شد .
به نقل از كارنامه توصیفی عملیات های هشت سال دفاع مقدس: پس از عملیات كربلای 10 ، شهر ماووت ...
ساعت 21 و 25 دقیقه شامگاه 24 خرداد ماه 1364 نیروهای سپاه پاسداران انقلابی اسلامی، عملیات قدس 1 را با رمز یا محمد رسول الله در منطقه عملیاتی هورالهویزه در شرق رودخانه دجله عراق، برای انهدام نیروها و بر هم زدن انسجام ماشین جنگی ارتش عراق، در منطقه ای به ...
عملیات بیت المقدس 7 در تاریخ 23 خرداد 1367 در نخسین ساعات بامداد دوشنبه با رمز مبارک یا ابا عبدالله الحسین(ع) و با هدف انهدان نیروهای ذشمن در منطقه شلمچه آغاز می شود
...
در چنین روزی در سال 1364 ه ش رزمندگان اسلام در یک اقدام متهورانه عملیات ظفر یک را آغاز کردند . این عملیات در منطقه جزیره مینو آغاز شد. رزمندگان نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی مستقر در جبهه جنوبی با یورش به مواضع اشغالی دشمن درمحدوده جزیره مینو ضمن انهدام ...
طرح و عملیات عملیات نصر 2 بر خلاف عملیات نصر 1 که zwnj; به دست نیروی زمینی سپاه به اجرا در آمده بود توسط نیروی زمینی ارتش به اجرا رسید. هدف عملیات نصر 2 آزاد سازی بلندی های مشرف بر خطوط مواصلاتی دشمن در جبهه میمک واقع در منطقه میانی ...
حواست را جمع کن! بروم؟ فردا نگویی من تو را رها کردم!
نگارش یافته توسط مدیر سایت
25 بهمن 1388 ساعت 06:33
گفتم کجا بودی؟ گفت: نیم ساعتی هست زخمی شدید. برحسب قولی که به شما دادم که شما را رها نکنم و هنوز نرفتم؛ گونی آوردم و اطراف شما چیدم که به شما گلوله نخورد.
گردانهای بعدی با قایق رسیدند. آنهاکه آمدند به طالب الدینی گفتم :برو با گروهان عباس علیزاده.
طلبه ای به نام طالب الدینی بود که نوجوان بسار ریزنقشی بود. کمتر کسی حاضر بود او را به عنوان بی سیم چی با خود ببرد. شهید حاج علی محمدی به من گفتند: شما طالب الدینی را با خود ببرید.
شاید دلیلش این بود که معلم بودم و می توانستم با بچه ها ارتباط برقرار کنم. طالب الدینی خیلی زود خوابش می برد. به شوخی اما با لحن جدی به او گفتم : تو زود خواب می روی و نمی توانی همراه ما بیایی.
او در جواب گفت: شما از این حرف هایی که بچه ها راجع به من می زنند نزنید. قول مردانه می دهم که غیر از فاصله ای که باید رعایت کنم از شما عقب نمانم. و مردانه وار با شما می آیم. و گفت من بند پوتینم را به جلوی فانسخه خودم و به پشت فانسخه شما می بندم. تا از شما خیلی فاصله نگیرم
گفتم: چون قول دادی از تو می پذیرم. شب عملیات کربلای5 فرا رسید تا جایی که می بایست در آب دو زانو راه برویم. به با بند پوتین به هم متصل بودیم می دانست این وضعیت برای من سخت است.
گفت: اگر اجازه دهید بند را باز کنم تا جاهایی که باید بدویم مزاحم همدیگر نباشیم قول می دهم خواب نروم. گفتم: اشکال ندارد فقط فاصله ات را با من حفظ کن و همراه من باش. وقتی خط شکسته شد و به بالای دژ رسیدیم. و در حال رفتن به سمت کانال ماهی بودیم. 20 متری بیشتر نرفته بودیم که زخمی و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم دیدم به صورت روی زمین افتادم و نمی دانستم چه اتفاقی افتاده. فکر کردم ترسیدم و روی زمین افتادم. ولی توان بلند شدن و جنگیدن را هم نداشتم. سرم را بالا گرفتم و دیدم اطراف من یک ردیف گونی چیده شده. حس کردم شکمم می سوزد. دستم را داخل لباس غواصی بردم و دیدم دستم پر از خون شد. خوشحال شدم که زخمی شده ام و افتادنم روی زمین از ترس نیست. طالب الدینی آمد.
گفتم کجا بودی؟ گفت: نیم ساعتی هست زخمی شدید. برحسب قولی که به شما دادم که شما را رها نکنم هنوز نرفتم؛ گونی آوردم و اطراف شما چیدم که به شما گلوله نخورد.
گردانهای بعدی با قایق رسیدند. آنهاکه آمدند به طالب الدینی گفتم :برو با گروهان عباس علیزاده.
برگشت به من گفت: الان خوب حواست را جمع کن بروم؟ فردا نگویی من تو را رها کردم! گفتم: برو حواسم جمع است فقط به بچه های بگو من زخمی شدم اگر قایقی آمد بیایند مرا ببرد.
همه بهانه مان اين بود كه ياد و خاطر آنهايي كه روزي و روزگاري در گردان 412 لشكر 41 ثارالله و در تقويم 8 سال دفاع مقدس از خود براي هميشه نامي ماندگار ساختند چه از شهر مردان مرد «رفسنجان» و چه از شهرهاي ديگر استان و كشورمان، به محاق فراموشي سپرده نشود.
گفتيم يادشان را زنده نگهداريم و خاطراتشان را جاودان و آنچه پيش رو داريم به همين انگيزه مهيا شده كه برگ سبزي است تقديم به همه جان بركفان اين گردان، چه آنهايي كه ماندند تا شاهدان هميشه زنده آن سالهاي حماسه و ايثار باشند و چه آنهايي كه شهد شيرين شهادت را نوشيدند و در جوار حضرت دوست سكني گزيدند.
و در اين راه، دست ياري به سوي همه آنهايي دراز مي كنيم كه در كوله بارشان عكس ها، خاطرات، دست نوشتهها و وصيت نامههايي است كه ميتوانند جهت استفاده در اختيار ما گذارده تا بر غناي اين مجموعه سترگ بيفزائيم.